بایگانی دسته بندی ها: کودک

خَره تو کی مِخی کاسب بری!

او قِدیما تابستون که مِشُد اگه تجدیدی نداشتُم زود یک کاسبی رامِنداختُم! یا با کاغذ رنگی و لوخ و سوزن میخی فرفرک درست مِکردُم تو خیابون به بچه ها مِفروختُم یا یک جعبه مِذاشتُم جلوم گندم شادانه؛ ارد نخودچیُ ازی ات و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 41 دیدگاه

دلم گرفته … دیگه بوی نون نمیاد !

دلم گرفته … هر چی تو این اسمون لامصب نیگا میکنم هیچ کاغذ بادی رو نمیبینم ! اقا اونموقع ها تابستون که میشد شور و شری داشتیم ! کاغذ گراف و لوخ و سرشک میخریدیم کاغذ باد درست میکردیم … … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 40 دیدگاه

ای والله … ناز نفست … بلبلم توی قفست !

ا ــ برای دخترم یه لپ لپ خریده بودم … وقتی بهش دادم گفت : دمت گرم ! ای ول داری ! گفتم چی ؟ گفت هیچی بابا … گفتم کارت خیلی درسته ! گفتم بابا این نوع حرف زدن رو از … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 4 دیدگاه

از دفترچه خاطرات یه کوچولوی دوساله

اومم … مامانی جونم امروز زد پشت دستم ! یه نگاه تو چشاش کردم  یهویی بغضم ترکید ! مامانی گفت : کوفت … مگه نگفتم شکلاتت رو مثه ادم بخور لباسات کثیف نشه ! حالا من از کدوم گوری پودر … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 29 دیدگاه

بره خودما گریه کن ننه !

ــ نِنه چره گریه مُکُنی ؟ ــ بره امام حسین نِنه جان ! بره مظلومیتش ! فردا حُسین ره موکوشَن نِنه ! ای الهی قربونِ لب تشنَت بُرم اقا جان ! ــ ای بابا …… نِنه جان ما خودما هَم گاز نِدرم … … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 28 دیدگاه

میشه بری خدای یکی دیگه بشی ؟

اهای خدای مهربون …. بازم منم ! همون کوچولوی کم زبون ! راستش امروز دوتا دروغ گفتم به مامانی … اولیش ازم پرسید وقتی رفتی دسشویی جیش کردی دستاتو با صابون شستی یا نه ؟ گفتم اره مامان جون شستم ….اونوخ اومد دستامو … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 15 دیدگاه

چرا هیچ کس اشکای منو نمیبینه پس ؟

 وقتی من گریه میکنم مامانی جونم بهم میگه : کوفت ! چه مرگته باز ! خفه میشی یا بیام خفت کنم ! اما وقتی این نی نی بی ادب عر میزنه مامانی صداشو نازک میکنه هی بهش میگه :چیه الهی قربونت بشم … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در کودک | 10 دیدگاه