بایگانی دسته بندی ها: خاطرات

تلویزیون سياه سفيد محله ما …!

از هَمو بچگی عاشق تلویزیون بودُم اما بابام نِمیخرید که! دلش خوش بود به یک رادیوی لامپی تلفنکن که شبا داستان شب ره گوش مِکرد باهاش! بابای هاشم اینا با سلام و صلوات یک تلویزیون ارتي اي قسطي خریده بود! … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 23 دیدگاه

عروس تعریفی گوزو از کار دراومد!

کارخونه و ماشین و زمین و همه چیمون رو دادیم اما بازم بدهکار شدیم! بد جوری ورشکست شده بودیم! شریکم ارثیه پدریش رو فروخت و بدهیش رو داد … اما من شبانه فرار کردم به شهر غربت … شمالی های مهمون … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه, خاطرات | 37 دیدگاه

چی گهی مُخُوردی تو حیاط سگ توله ؟

چند سال پیش همسایه بالایی خبر اورد چه نشستی که خونت رو دزد زد ! به خونه که امدم دیدم جا تره بچه نیست ! افتابه و کفگیر ملاقه و رختخواب ها رو نبرده بود … به کلانتری محل رفتم … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه, خاطرات | 35 دیدگاه

یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟

تو فقط به ما نون دادی بابا …. فقط نون دادی …. ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! صدای هق هق گریه های … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 59 دیدگاه

نگفته هایی از جبهه !

توی منطقه اینجوری نبود که عین تو فیلما همه رزمنده ها ریش داشته باشن یا مثلا دعای کمیل برن …… یا همش سر نماز باشن و گریه کننُ سینه بزنن ! نه اینکه نبود خیلی هم بود اما بی نمازی هم بود …چپه … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 35 دیدگاه

کردهای غیور و مهمان نواز !

برای اولین بار قرار شد برای یک ماموریت از جبهه جنوب بریم جبهه غرب ! تانک ها و نفر بر ها رو بار کمرشکن کردیم و فرستادیم ! خودمون هم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم ! من تا حالا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 32 دیدگاه

عرفان اولروم و احساسات بچه های قله ابکوه !

تو محل کارم بودم یه دفه دیدم اونطرف خیابون شلوغه ! مردم راه افتادن دنبال یه بنده خدایی که شلوار ورزشی پاش بود و هر لحظه جمعیت بیشتر میشد ! منم که سرم درد میکنه برای فضولی … جلوتر که رفتم دیدم عرفان … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 41 دیدگاه