یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟

تو فقط به ما نون دادی بابا …. فقط نون دادی …. ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! صدای هق هق گریه های مادرمه مِفَهمیدم تو اتاق عقبی ! دیر کرده بودی بابا … دیر کرده بودی مادر باز عین هر شب  گریه مکرد !

ارزو به دلم موند یکبار ماچُم کنی بابا ! ارزو به دلم موند یکبار بهم بگی پسرُم ! ارزو به دلم موند یکبار که از سر کار امدی برام یک چیزی خریده بشی ! ازی ارزوها خیلی به دلم مونده بابا … باخام بُگم شب مِره !  همسایه بغل دستی یادته بابا … اسم بچه اش افشین بود …. همیشه حسودیم مِرَفت بهش … بس که باباش دوستش داشت ! یک روز ظهر دیدم باباش از عقب ماشینش یک دوچرخه دراورد … ازی قِشنگا… قرمزای اهنی که بوقم دره ! بره افشین خریده بود … تو که نفهمیدی مو چقدر یواشکی گریه کردم ! چقدر حسودی کِردُم !

بابا یادته یکبار با بیل زده بودم به پای سعید ( داداش بزرگه ) ؟ یادته ظهر که از سر کار امدی از ترس پشت در اتاق قایم شده بودم ؟ یادته پیدام کردی بابا … یادته همچی زدی تو گوشم که به خودم شاشیدم بابا … سی و چند سال گذشته مو هنوز یادم نِرفته بابا ! تو چیکار کردی بره ما بابا … فقط نون دادی … ! پس کو محبتت بابا…کو نوازشت … چرا مثه سگ ازت مترسیدم ما …. چرا رفیق نبودی با ما… چرا دست به سرم نِکشیدی … چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟ 

باباهایی که فقط نون بدن باباهای خوبی نیستن ! اصلا دلم نمخه بگم تو بابای خوبی نبودی …اصلا ! ولی کاش بابای بهتری بودی ! کاش یک دستت نون بود یک دستت نوازش  ! کاش بجای عرق خوری با رفیقا ماره مُبُردی سینما …مبردی پارک الاکلنگ بازی کنم ! پیر شدی بابا … پیر شدی … هنوزم محبت نمکنی ولی دوستت دِرُم  بابا …. روزت مبارک باباجان … روزت مبارک  !

Advertisements
این نوشته در خاطرات ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

59 پاسخ برای یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟

  1. يه بنده خدا :گفت

    قشنگ بود مسعود. اکثر ماها يه همچين خاطره‌اي داريم و گاهي بهش فکر ميکنيم ولي من به يه نتيجه‌اي رسيدم و بهمين خاطر خيلي باباهاي اون روزا رو گناهکار نميدونم. واقعيت اينه که اون روزا شرايط يه چيزه ديگه بود، ارتباطات کمتر بود، باباها چيزاي زيادي ياد نگرفته بودن آخه زماني که اونا بچه بودن شرايط زندگي خيلي سخت‌تر بود و اونا بخوان يا نخوان خشن بار اومده بودن. ياد گرفته بودن که مرد بايد اخم و تخم کنه. بابا نباس بچه شو بغل کنه، نازش کنه، …
    الان روزگار يه جور ديگس. خيلي از ماها چيزاي بيشتري ديديم، تو فيلما، تو تلويزيون، …
    من مطئنم بچه‌هاي ما نسبت به پدري خودشون واسه بچه‌هاشون به ما يه همچين چيزايي ميگن هر چند ماها خيلي تلاش کنيم.
    پدرم خودش خيلي سختي کشيد واسه همين با اينکه رابطمون خيلي پدر/فرزندي بود و کلمات کمي بينمون رد و بدل ميشد اما به زعم خودش نخواس من سختي بکشم، واسه همين اصلا من معني پول رو نفهميدم، حالا مي‌بينم واسه همين قضيه خيلي مشکلات مالي واسم درست شده. حالا من سعي کردم پسرم کاملاً مستقل بار بياد و حساب کتاب بدونه ( چون الان فکر ميکنيم اين خيلي مهمه واسش ) راستش وقتي اون مثه من ميشه نميدونم چه چيزي راجع به من فکر ميکنه. اما مطمئنم همونجوري که من پدرم و دوست دارم اونم منو دوست داره. نداشتم نداشت فقط اميدوارم سالم باشه و از زندگيش با شريک آيندش لذت ببره.
    اونم ميشه پدر آينده، روزش مبارک 😉

  2. من دیگه یاد گرفتم از پدرم و مادرم انتظار نداشته باشم. کمبودهای من حاصل کمبودهای اوناست. و من باید یک عمر زجر الکی بکشم.
    چون شرایط روزگاره!

  3. esidarbedar :گفت

    سلام همشهری

    همون جوری که رفیق خوب و بد داریم . همون جوری که آدم خوب و بد داریم . باباها هم خیلی جورواجورن . مال من که آخرشه . خدا نگهش داره . ولی یادمون نره همی بابایی که تو نوشتی رو بچه هایی هستن آرزوی همینو دارن . فقط بابا باشه . هر چی باشه .

    یا علی

  4. doost :گفت

    baz ham khoobe ke babaye to noon baratoon mivord hadeaghal. babaye man ke oon ham nemivord hala mohebbat va .. pishkeshe. madaram majboor bood ke kar kone va joon bekane ta kharjimie ma bache ha ra dar biare… baba ham ke chand mah yek bar ma mididim ke aslan babaye ham hast … vali gozasht va gozasht oon roozegare sakhte koodaki va nojavanihal dige bozorg shodam va si o chand sali sename … ah az zendegi…

  5. بهاره :گفت

    سلام،
    تو چه خوب مشدی مینویسی؟D-:
    خیلی قشنگ و بامزه نوشتی…
    منم مشهدی ام….
    خوشحالم که به وبلاگت برخودم…
    از این به بعد مرتب بهت سر میزنم…!

  6. نيک نگار :گفت

    خب این هم یه جور تبریک گفتنه دیگه! تبریک با Theme بد و بیراه به سبک مشهدی اون هم در پایان روز پدر!

  7. Shahram :گفت

    salam
    masood aziz hekayat manam ye jori shabih u ast vaghti khondam boghzam gereft (yejoraee hamzat pendari kardam) enshallah hame ye pedar khobi baraye bachehashon bashnd to ona ham hasret mohabat pedar be deleshon namone.

  8. ardavan :گفت

    سلام بر شما
    معمول با لهجه مشهدی میونه خوبی ندارم. شاید چون روزهای زندگی ام در شهرمان برایم این لهجه خاطرات خوبی همراه نداشت. همین باعث می شه گاهی از خوندن نوشته هات پرهیز کنم همشهری.
    اما این نوشته ات عالی بود بی پرهیز از مشهدی بودنش.
    سپاس و دست مریزاد

  9. bishilepile :گفت

    مسعود خان مشهدی
    درود برشما
    روز پدر را خدمت شما دوست و سرور گرامی تبریک میگم
    و برایت آرزوی تندرستی و دلشادی دارم
    با دل نازک و طبع ظریفی که شما دارید و با نظر و نگاه زیبایتان
    مطمئنا پدر نمونه ای برای فرزندت هستی

    با احترام
    albaloo
    …………………………………………………..
    ممنون البالو جان
    لطف داری عزیز 🙂

  10. yasamin :گفت

    پدر برام کشیده ای بود در 13 سالگی که به صورتم خورد تا یادم باشه تو آینه نگاه نکنم …که یه وقت یادم نیاد که بالاخره یه روزی میذارم و میرم…و من جنس لطیف بودن این طوری شد که از یاد بردم…
    حالا ناتوان شده و به یه تلنگری آسون میشکنه و من کنارش نیستم…
    ………………………………………………………………………………………
    دلم سوخت … سیزده سالگی و کشیده !؟
    و با این حال دوری سخته …. سخت !

  11. reza :گفت

    سلام آقا مسعود با وبلاگت توسط یکی از بچه مشهدی هائی که الان از شهرمون دوره آشنا شدم (حسن)که گاه گداری برات کامنت میذاره ،جالبه بدونی من هم بچه همون کوچه دکتر شیخم ، وبهترین سالهای عمرمو تو همون کوچه پسکوچه ها گذروندم ،کوچه زردی ،کوچه آگاهی ،فلکه صاحب الزمان ،بن بست صاحبالزمان ،ظاهرا باید از نظر سن تو یه حدود باشیم من زمان انقلاب پنجم دبستان بودم،یه جا نوشته بودی کلاسهای مسجد صاحبالزمان که محمدعلی ابطحی معلم قران بود می رفتی ،من هم یادمه می آمدم ،به مطالبی که تو این پستت نوشته بودی برسیم ،من شاید همچین خاطراتی از بابام ندارم ،هرچند بعضی از چیزائی که گفتی اقتضای اون دوران و اون محیط و فرهنگ بود ،سه ساله که پدرم رو از دست دادم ،گاهی فکر می کنم کاش بود و ازش فحش می شنیدم ،کاش بودو ازش کتک می خوردم کاش بودو ……
    خوشحال شدم ،قربانت رضا
    ……………………………………………………….
    سلام رضا جان
    هم محلیم اقا
    و تقریبا هم سن و سال 🙂
    خوشحال شدم از اشناییت … پدر منم ادم خوبیه … خدا پدرت رو رحمت کنه …!
    خوشحال میشم بچه محل ها سر میزنن /// یا علی
    راستی یک فاطی خله ای بود با خودش حرف مزد را مرفت سر لخت بود یادته … خدا بیامرزش 🙂

  12. مهدی :گفت

    مشهدی ازت انتظار نداشتم راجع به پدرت اینطوری حرف بزنی… خیلی زشت بود حتما پدرت دوستت داشته و خیلیها آرزوی داشتن همچین پدری رو داشتن… نظرم راجع بهت عوض شد… دیگه بهت اعتماد ندارم… فکر کنم از اونهایی هستی که فقط بلدن نق بزنن
    ……………………………………………………………………………………………..
    دوست محترم … این یک گلایه بود …! منم پدرم رو دوست دارم … پدر من این چیزا رو نمیخونه ! هدفم از این نوشته این بود تا پدر هایی که اینجا رو میخونن بچه هاشون رو فقط در دل دوست نداشته باشن … دوست داشتن و محبت رو ابراز کنن 🙂
    شایدم من از اونایی باشم که فقط نق میزنن … کسی چه میدونه 🙂
    موفق باشی ..

  13. اگه اینایی که میگی راست باشه ، تنها چیزی که ……………………………………………
    …………………………………………………………………………………………………….
    هنوزم دوستش دارم … خیلی 🙂

  14. وهاب :گفت

    حاجی مویم بچه مشدم ولی سالهاست از وطن به دور ای نبشته هاته که مخنم باز لحجه مشدیم راه میوفته خوب مویم همو استرخ سعد اباد مرفتم اب بازی گاهی وقتا یواشکی از در مرقتم خوب پول ندشتم اخ اجب روزایی بود از او سانویچ کثیفام که دم در مفروختن هم موخوردم ای مسعود جان یادش بخیر ….
    …………………………………………………………………………………………..
    اول که حاجی خودتی درست حرف بزن ها …. 🙂
    دوما بگو ببینم تو استرخ سعد اباد مرفتی از چنگیز مایو میگیریفتی 🙂
    ها خداییش یادش بخیر …چنگیز الان سیگار فروشی مکنه … هنوزم عین سابقه …

  15. مهدی :گفت

    اگه اینطوریه مشهدی جان حرفم رو پس میگیرم. درست میگی.
    ………………………………………………………………………
    شک نکن که همینطوریه … من از نوشتن هر چیزی هدف دارم … خواستم بگم بچه ها نیاز به محبت دارن …نیاز به نوازش دارن … هم کلامی و هم احساسی …..والا با همه اینا من نوکر بابام هم هستم .
    برقرار باشی 🙂

  16. ستاره :گفت

    خیلی دلم میخواست روز پدر برم سر خاکش ولی نشد
    حیف هیچ وقت فکر نکرده بودم که ممکنه یه روزی از دستش بدم!
    نه یکبار ازش کتک خوردم نه یکبار بی احترامی شنیدم همه جا از من تعریف میکرد
    دردونه اش بودم
    20 روز مونده بود بچه ام به دنیا بیاد که تصادف کرد………….
    ……………………………………..
    متاسف شدم ستاره … خدا رحمتش کنه … نوه گلش رو قسمت نشد ببینه 😦

  17. وهاب :گفت

    نه یره مو فقط 30 سال درم ولی مو مایو داشتم خودم یک ایمیل شخصی برام بزن کارت درم یره مو بچه خیابون پاستورم نزدیک پنجراه ابومسلم هی چه حالی مداد تا استرخ مودویدم نفسما هم بند نمیامد کاش همش بچه مماندم 🙂
    …………………………………………………………………………………….
    پس ازی بچه پولدارا بودی ….
    چی حالی مداد خداییش استرخ … خدا از مو نگذزه یک چند بار شیطون گولم زد تو اب استخر بی ادبی مشه … چیز شد … ای بابا !

  18. وهاب :گفت

    راستی او فاطی مو قرمزه که بی روسری بود چی شد؟ همیشه فلکه سراب و سعدی و صاحب زمان میگشت
    …………………………………………………
    مرد خدا بیامرز 😦

  19. توت فرنگی :گفت

    سلام همشهری.
    مطمئنم که پدرت شمارو دوست داشت ولی شاید شیوه محبت کردن رو بلد نبود.ولی گله کردن و درد دل کردن همیشه به معنی نق زدن نیست جناب مهدی خان.منطقی حرف زدن همیشه بهترین راهه.خودت چی؟بچه داری؟
    راستی مسعود جان میشه یک دعوتنامه واسم بفرستی؟ممنون میشم.
    ………………………………………………..
    سلام از ماست 🙂
    همینطوره که شما میگی …مگه میشه پدر بچه اش رو دوست نداشته باشه … تو دلش دوست داشته 🙂
    فرستادم 🙂

  20. ALI :گفت

    بازم خوبه پدرتون نون بهتون می داد! پدر من که همينم از ما دريغ می کرد! اما گذشته ها گذشته! من که ديگه اونو فراموش کردم و سال هاست نديدمش!
    راستی می تونم دعوت نامه بالاترين ازتون بخوام
    ممنون!
    ………………………………………………………….
    فرستادم برات 🙂

  21. gajamoo2 :گفت

    سلام داش مسعود.
    اینا چیزا دردهای مشترک خیلی از ما ایرانی هاست که متاسفانه جرات تعریف کردنش رو در خود نمی بینیم و…..
    فقط خواستم بگم آدم احساساتی نیستم و هر چیزی دلم رو درد نمیاره اما این پستت باعث شد که بزنم زیر گریه.
    خودت چراشو بهتر می دونی.
    دست مریزاد.
    …………………………………………………………………….
    سلام از ماست
    عیب من اینه که این درد ها رو بازگو میکنم …
    یا علی

  22. مستانه :گفت

    جالب بود
    به نظر من خیلی جالب نیست کسی از نویسنده ای راجع به واقعی بودن یا نبودن نوشته هاش بپرسه. هر کسی برداشت خودش رو داشته باشه و چیزی رو که می خواد بگیره و بره. دیگه چی کار دارین واقعا بابای ایشون اینجوری بوده یا نه!! من که خودم اصلا دوست ندارم راجع به نوشته هام برای کسی توضیح بدم. شما رو نمی دونم؟!
    ………………………………………..
    ممنون 🙂

  23. gajamoo2 :گفت

    عیب من اینه که این درد ها رو بازگو میکنم …
    این عیب نیست داش مسعود و قرار نیست که هر چی نوشته بشه به خود آدم ربط داده بشه و بنوعی هم با مستانه خانوم موافقم چون چند وقت پیش پستی گذاشتم که کامنت های اون واسه من دیوانه کننده بود و پشیمون شدم و دیگر به اون سبک و سیاق ننوشتم…. آخه هر کی از راه می رسید اون موضوع رو به من و خونواده ام ربط می داد و…..
    نگارش زیبای شما آدم رو به وجد میاره حصوصاٌ موضوعاتی رو انتخاب می کنید که از بطن جامعه ما برخاسته میشه و بر قلب همه هم خواهد نشست.
    شخصاً از خواندن مطالبت لذت می برم.
    متشـــــــــــــکرم.
    ……………………………………………………………………………………………………….
    یادمه از اون پست لعنتی و ادمای فضول !
    خوشحالم که این درد دلای ساده خواننده داره …
    شاد باشی 🙂

  24. وهاب :گفت

    اخی خدا رحمتش کنه تنها کسی بود تو مشهد که اخوندا نتونستند با حجابش کنن. خوب باشی مسعود جان
    ………………………………………………
    چی زن بی ازاری بود … موهاشه حنا مبست رنگ مکرد … همیشه موزاییکاره مشمرد با خودش حرف مزد …
    خیلی مخلصیم اقا … همشهری ها ره که میبینم مرم رو منبر 🙂
    زنده باشی ..

  25. خانه به دوش :گفت

    این یکی دیگه خیلی «تلخ» نوشته بود… اشک که علف خرس نیست هی از خوننده هات می کشی..
    ……………………………………………………………………………….
    ای بابا
    بخدا مو بیگناهم … مو خودم بیشتر گریه مکنم …!

  26. mashti :گفت

    سلام همشهری
    1-سالار کامنت قبلی که توی پست قبلیت گذاشته بودم(دهنت سرویس بی معنی بود بازم شرمنده چون بدجوری شب عیدی پکر شدم)
    2- باید بگم باز دم بابی توگرم تر که حداقل میدونست مدرسه ات کجاست.
    3-اشکال کار اینجاست که او جوزر اگه بیل گیتس مخورد حالا مو تویم لامبورگینی سوارمشدم.
    یا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مدد
    ………………………………………..
    علیک سلام
    منم شوخی کردم … راحت باش مشتی 🙂

  27. شادي خاچيکيان :گفت

    مشهدي حالا اينبارو کوتا بيا لوتي ، نالوتي … :دي

    نبينم دله پدري رو بشکني ها ؟ حالا چه نون داده باشه فقط چه هيچي نداده باشه !

    پدر ، پدره مشهدي ، نه ميشه نقدش کرد ، نه ميشه گفت پدر نيستي ، نه ميشه تو گنجه قايمش کني تا يوقتي آبروت خدشه دار نشه !

    ميتوني اينجا بگي پدر نبود و تو فقط نون داد ولي حق نداري جلو روش بگي وگرنه با من طرفي ! … بساز و بسوز که اين رسم دنياست .
    ……………………………………………………………………………………..
    من غلط بکنم جلوی روش بگم 🙂
    من نوکرشم … تا حدی درک میکنم چرا اینجوری بوده بابا

  28. نوشته ی خوشگلی بود . مثل همیشه حال کردم . دست مریزاد .
    ……………………………………………………………………………….
    قربون شما … خواهش می کنم عزیز … قابلی نداره … صفای قدمت 🙂

  29. حسن :گفت

    سلام آقا مسعود

    کم کم اینجه دره پاتوق بچه محلا مره.

    او زمان همه با با ها همی طوری بودن . بابای مو اهل عرق خوری نبود ولی

    مدرسهء مورم بلد نبود کجایه؟ نمشه بهشان خورده گرف.خانواده ها ایقدر پر

    جمعیت بودن که سیر کردن شکمشان با نون خالی هم شاهکار بود. چی برسه

    به خرید دوچرخه.

    در ضمن آقا چنگیز به هرکی طالب بود چرخ سواری یاد مداد.

    رضاجان از دیدن کامنتت خیلی خوشحال شدم. به اینجا هم سری بزن با حاله.

    http://khaneghah.wordpress.com
    …………………………………………….
    سلام حسن جان
    مگم اینجه سر چارره عطاره دداش …البته مجازیش …قدمتا رو چشم 🙂

  30. mftth :گفت

    سلام…من نه همشهريت هستم نه مثل تو از پدرم اين همه خاطره بد دارم…ولی خيلی از نوشتت خوشم
    اومد چون توش بوی صداقت ميامد.حالا هر چند تلخ…نه اينکه حقيقت هميشه تلخه؟…من نميگم
    که با روز پدر مخالفم…ولی هيچوقت با اين روز حال نکردم.

  31. اردلان. :گفت

    با درود به روان همه پدرانی که در قید حیات نیستند و آنانی که هستند همواره سایه شان بر سر خانواده شان باد,

    اصولا در جامعه سنتی همواره پدر بنام نان آور و مسول حرف اول و آخر را زده ولی پدر قبل از هر چیز با فرزندانش باید همچون رفیقی صمیمی و همدل باشد تا فرزندانش نیز بدون هیچ ترس و پرده پوشی با پدر راحت باشند,

    از نظر فلسفی و روانشناسی باید علل و دلایل برخود و دوری پدر از کانونش را جستجو کرد زیرا اکثر پدرانی که مشروب را در کنار همسر و فرزندانش میخورده و تنها صفا و لذت را در کنار کانون خانواده میدیده ولی متسفانه کم نبودند پدرانی که با برخوردهای درون خانواده و یا سرزنش ها به خارج از کانون خانواده به دوستان رو میاورده زیرا آنجا از سرزنش ها و زخم زبان ها بدور بوده و اگر همسر یا فرزندانش همان بساط دوستانش را در منزل فراهم میکردند پدر هرگز نه از لذت در کنارشان بودن دور بوده و نه این درد های مزمن و دلگیریها هرگز پیش نمیامد و همواره در صفا و صمیمیت زندگی ادامه میداشت,

    ایکاش همه جوانب را جهت دور بودن از خانواده را در وجود پدرانی که مشروب و آرامش را در میان دوستانش جستجو میکنند, زیرا هیچ پدری نه فاصله میان خود و فرزندانش را و یا همسرش را میخواهد ولی با کمال تاسف همواره از پدر گله کردیم قبل از یافتن علل,

    در خاتمه و با امید به روزی که همواره شاهد صفا و صمیمیت و یک استحکام ناگسستنی میان پدران و فرزندان باشیم,

  32. ÷رویز گویان :گفت

    دوست عزیز جناب آقای مسعود خان
    من از طریق سایت ایرانیان انگلیس که گاهی برخی نوشته های شما را درج می کنه با شما ( نوشتته های شما ) آشنا شدم .
    من خودم خبرنگار ساکن لبنان هستم ( بیروت ) و سرم خیلی شلوغه و فرصت کمی دارم تا مطالب برخی از وبلاگ ها را بخوانم اما از وقتی نوشته های زیبای شما را در سایت مورد اشاره خواندم < سایت شما را سرچ کرده و بعداز ÷یدا کردن تمام مطالب آن را خواندم واقعا لذت بردم مخصوصا مطلبی که در باره خر بودن نوشتی بودی معرکه بود.
    نوشته های انتقادی شما جدا عالی است حیف که متاسفانه مطبوعات نمی توانند مطالب شما را چا÷ کنند اگر می توانستند همه مردم مطالبت را می خواندند و لذت می بردند.
    به هر حال من هر روز به وبلاگ شما سر می زنم و با خواندن مطالبت حال می کنم امروز هم با خواندن مطلب روز ÷در خیلی به فکر فرورفتم و اشکم درآمد فقط یک موض

  33. پرویز گویان :گفت

    دوست عزیز جناب آقای مسعود خان
    من از طریق سایت ایرانیان انگلیس که گاهی برخی نوشته های شما را درج می کنه با شما ( نوشته های شما ) آشنا شدم .
    من ساکن لبنان هستم ( بیروت ) و سرم خیلی شلوغه و فرصت کمی دارم تا مطالب برخی از وبلاگ ها را بخوانم اما از وقتی نوشته های زیبای شما را در سایت مورد اشاره خواندم < سایت شما را سرچ کرده و بعداز ÷یدا کردن تمام مطالب آن را خواندم واقعا لذت بردم مخصوصا مطلبی که در باره خر بودن! نوشتی بودی معرکه بود.
    نوشته های انتقادی شما جدا عالی است حیف که متاسفانه مطبوعات نمی توانند مطالب شما را چا÷ کنند اگر می توانستند همه مردم مطالبت را می خواندند و لذت می بردند.
    به هر حال من هر روز به وبلاگ شما سر می زنم و با خواندن مطالبت حال می کنم امروز هم با خواندن مطلب روز ÷در خیلی به فکر فرورفتم و اشکم درآمد فقط یک موضوع را به همه دوستانی که این مطلب را می خوانند عرض کنم که » ÷در » مانند مادر گوهری است که انسان تا اون زنده است زیاد قدر آن را نمی داند و نزدیکش نیست ووقتی از دنیا رفت دایم خودش رو ملامت می کنه که چرا توفیق این را ÷یدا نکردم که بیشتر او ن را دو ست داشته باشم و به او برسم .
    الان من آروز می کردم ÷درم زنده بود و من حتی فرش زیر پایم را می فروختم و او را به یک مسافرتی که دلش می خواست می فرستادم .
    اونهایی که دارید قدرش را بدانید. انسان وقتی ÷درش را از دست داد ( و عیضا مادرش را ) احساس می کنه ÷شتیبان خود را از دست داده و با هیچ چیزی قابل جبران نیست .
    روز پدر به همه پدرها از جمله خودم و شما ( اگر البته انشاءالله پدر باشید ) مبارکباد
    سرت را درد نمی آورم – موفق باشی – خدانگهدار
    …………………………………………………………..
    سلام پرویز جان
    ممنون از اظهار لطفت عزیز
    پایدار باشی 🙂

  34. m :گفت

    salam
    khosham o0mad
    az sadeq bo0danet
    az bi rodar baysti harf zadan
    amma shayad moshkel az toe
    az tiq borrandetar mohabbate
    age o0n badi kard behesh mohabbat kon
    shayad balad nist
    shayad nemido0one mohabbatam vojo0d dare
    behesh yad bede aqa masoud
    hatta age fekr mikoni dire
    arzeshesho dare
    baes mishe gozashte yadet bere
    va in faqat ye pishnehade
    shad bashi

  35. فرهاد :گفت

    در بلاگ نیوز لینک داده شد.

  36. milad :گفت

    کاش همه پدرا اینو میخوندن.دمت گرم.

  37. آخ امان از دست ما باباها! ا
    آخر می‌دانی آنن‌قدر کتکمان زدند که فکر کردیم تنها راه تربیت، کتک زدن است. پدر زد، مادر زد، معلم زد، بزرگترها زدند، آجان محله زد و دولت زد.
    راستش را بخواهی ما هم زیاد هم مقصر نیستیم. مربی خوب نداشتیم و بما یاد ندادند که راه و روش تربیت محبت است و توضیح و باز هم توضیح. توضیح نه نصیحت و سرزنش.

  38. مهمان :گفت

    (یه دوست عزیز متولد اسفند داشتم که به اندازه شما احساساتی بود) آقای پدرها هرقدر هم که مهربون و احساساتی باشن نمی تونن درک کنن که برای دخترشون چقدر عزیزن. تحقیقات من این رو ثابت کرده! آرزو می کنم سال های سال سایه تون روی سر دخترتون باشه و از دیدن شادی و موفقیتش شاد بشین

  39. شهرام :گفت

    سلام
    زیبا بود ، خاطره هایی که همیشه همراه آدم میمونه ؛ آخه باباها اون موقه خیلی بابا بودن ؛ الان دیگه از بابا فقط روزش مونده. ولی اون بابا ها ظاهرا بچه هاشون بهتر شدن.
    ارادت

  40. jarchy :گفت

    سلام
    آقا مسعود درد بعضی از این خانواده ها رو خیلی خوب نوشتی 🙂
    سلامت و پیروز باشی.

  41. nsbh :گفت

    پس کو محبتت بابا…کو نوازشت … چرا مثه سگ ازت مترسیدم ما …. چرا رفیق نبودی با ما… چرا دست به سرم نِکشیدی … چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟

  42. قاصدک شب :گفت

    سلام
    وبلاگ جالبی دارید
    همینکه حرفاش تکراری نیست یعنی باید وقت گذاشت و خوند و تامل کرد
    خوب به مسائل ریز و در عین حال اساسی پرداختید
    علی یارتون
    اگه دوست داشتید تبادل لینک داشته باشیم
    یا علی

  43. يه بنده خدا :گفت

    کوجايي مسود، مُگُما مو هيچوخ وبلاگ مِبلاگ نِمِخواندُم، ولي تو يکي مو رَ بد عادت کِردي. پس کوجا رِفتي اي چن روزَه. دِلُم بِرَت تنگ رِفتَ.
    بِرِچي ديگَ نِمِنِويسي؟

  44. mashti :گفت

    سلام.همشهری
    تعطیلات تابستانیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  45. ساسان :گفت

    سلام مسعود خان،

    ببین خیلی از پدرها در دوره های قبل سراغ این جور کارها می رفتن، ما هم تو فامیلمون چند نفری داریم که اینجوری بودن، وجه مشترک همشون هم اینه که بعد از انقلاب همه حزب الهی شدن، برای اینکه این موضوع رو کلی واسه خودت حل کنی اینجوری به قضیه نگاه کن:

    چه جوریه که همه ما جوونها تقریبا به یه شکل از پدرامون ایراد می گیریم، به همون نسبت هم که اگه نگاه کنی، پدرهامون هم که کنار هم می شینن یه جور از ماها ایراد می گیرن، یعنی گلایه ها کلا شبیه به هم هست، حالا فکر کن اگه ما هم مثل پدرهامون تو اون زمانه بودیم، حتما با توجه به زمانمون، ما هم همون کارها رو می کردیم دیگه، چون الان ماها با توجه به زمانمون تقریبا یه سری کارهای مشترک از تفریحات، ورزشها و دیگر سرگرمیها رو انجام می دیم که پدرهامون همه اونها رو نمی پسندند!

    سعی کن بپذیری این موضوع رو، چون حتما یکسری مشکلات رو ماها با بچه هامون خواهیم داشت.

    در ضمن ببخش تا به آرامش برسی، حتما مادر بزرگوارت این کار رو کرده.

  46. ساسان :گفت

    چند وقتیست که می خواهم این خواهش رو بکنم ولی روم نشده، امروز دیگه خودم رو زدم به پررویی، امکانش هست که یه دعوتنامه برای بالاترین واسم بفرستی؟

    ممنون

  47. ش :گفت

    آقا ما شکمون مبره شما داستان منویسی.
    داستانه اینا آقا؟ یا که واقعیه؟
    به قدر داستان قشنگه. به قدر واقعیت ملموسه.
    ترجیح مو اینه فک کنم داستانه.
    ============================
    من فیلم «ری من» رو که دیدم، خیلی احساسم به پدرم و نسلشون عوض شد. دیدم همه اون نسلی ها عصبی سیگار می کشیدن. عصبی در ماشین رو می کوبوندن به هم و می ذاشتن می رفتن. تند بودن. کم محبت می کردن مرداشون. انگار تمام این موارد نشونه مردونگی بود که سعی می کردن تمام و کمال اجراش کنند.

  48. sabok vazn :گفت

    …………………………………. ایکاش می تونستم برات بفرستمش …..

    ………………………………………………………………………………………..
    سلام خانوم سبک وزن
    یادتونه اومدم وبلاگتون ؟ یادتونه نوشتین داداش واقعیم نیست 🙂
    از فلکه تقی اباد یادتونه …. اره درست حدس زدین … خوشحال شدم از حضور یه همشهری 🙂

  49. مهدی :گفت

    سلام. گفتی، آزمایش میشی. حالا فرزند تو واسه دوچرخه ممکن گریه نکرده باشه، اما چیزی نیست که اون خواست و نگفت یا گفت و ندید؟

  50. sabok vazn :گفت

    خدا را شکر که خودتی…وگرنه تصمیم داشتم یک دزد بگیری حسابی راه بندازم….. خدا را شکر….مرسی!
    ……………………………………………………………………………….
    پس خدا خیلی بهم رحم کرده 🙂

  51. محبوبه :گفت

    تا حالا اينقدر به زيبايي لهجه مشهدي پي نبرده بودم!حسوديم شد!البته به پاي لهجه كاشوني كه نميرسه!

  52. 2tehranpatogh :گفت

    agar vaghean ehsasamo bekhai kheili khodamo nazdik be in neveshte didam enghadr nazdik ke nazdik bood ashkam dar buiad

    namidoonam inam taghdire man o amsale man bood

    ejaze midi in matlabo rooye blogam ba manbae shoma linke konam?

    ba ehteram

    andranic
    movafagh bashi aziz
    ………………………………………………….
    سلام
    باعث افتخاره دوست عزیز 🙂

  53. بازتاب: پانزدهم مهر دات کام - وبلاگ » بایگانی وبنامه (وب‌نامه (وبلاگ)) » غم‌نامه‌ای برای روز پدر - یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟

  54. goomile :گفت

    این صادقانه ترین تیریکی بود که یه پسر به پدرش می تونست بگه.همیشه تحمل نسل های قبل برای نسل های بعد سخت بوده.خدا کنه بچه های ما از ما راضی باشند.

  55. آریانا :گفت

    مسعود جان
    بابا جان اشکهامو در اوردی که تور و خدااااااااااااااااااااااا غصه نخور سعی کن خودت بابای بهتری باشی گلم.
    از کار و زندگی افتادم آخه دارم پست هاتو می خونم آخه کامنت های دوستات هم قشنگن .دستت طلا .دمت گرم برادرم.خیلی خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم راستی میدونی که 3 روز پیش از طریق زن امروز از صدای امریکا پست کمتر حرف بزن آقا رو رضا صابر خوند.از اون موقع اومدم توی وبلاگت.عاشق نوشته هات شدم.
    پایدار و سرفراز باشی
    ………………………………………………………
    اريانا جان من خودم بيشتر از تو با اين پست گريه كردم … زنده و سر فراز باشي دوست من 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s