یادت می اید چقدر بمب خوشه ای ریختند بر سرمان ؟

دلم میگیرد وقتی صحنه هایی از جنگ را میبینم ! یاد منصور برجی میفتم ! های منصور یادت می اید مرا ؟ یادت می اید کشتی میگرفتیم با هم … یادت می اید میگفتی دختر خاله ات را شیرینی خورده اند برایت ؟ یادت می اید وقتی ترا اذیت میکردم و از شب زفاف میگفتم رنگ به رنگ میشدی و دنبالم میکردی ؟ از ان روز لعنتی چی منصور جان … ان روز که برای مانور با نفربرها به یک دشت مسطح رفتیم و اسیر هواپیماهای دشمن شدیم ! یادت می اید چقدر بمب خوشه ای ریختند بر سرمان … یادت می اید رفتی زیر نفربر سنگر گرفتی … هی گفتم منصور برو جلوتر لعنتی اما نرفتی … یادت می اید مشت زدم به پایت ولی باز تکان نخوردی ؟ لعنت به من … دستم بشکند منصور جان ! من چه میدانستم روحت پرواز کرده …چه میدانستم ان ترکش لعنتی سرت را نشانه رفته … یادت می اید چقدر گریه کردم برایت ؟

های محمد طبسی کجایی ؟ مرا یادت می اید … یادت می اید گل یا پوچ بازی میکردیم و تو همیشه جر میزدی ؟ یادت می اید با هم رفتیم اما تنها برگشتم … بخدا رفیق نیمه راه نبودم ! کاش من هم بر نمیگشتم ! چه خوش میخندیدی محمد … گونه هایت گود میشد و چشمانت برق میزد !

های علی نخودکار … چرا صدای اوازت نمی اید ؟ یادت هست وقتی بچه ها دلگیر بودند دشتی میخواندی … یادت هست گوشه چشمانت اشک حلقه میزد و ما ارام و یواشکی اشک میریختیم ! یادت هست چقدر دوستت داشتم …چقدر عاشق صفا و صداقت روستاییت بودم … ببخش اگر چند بار تو را اذیت کردم علی جان …

های حسین …احمد …. رسول … کجایید بچه ها …بخدا دلم گرفته امشب …هوای جبهه و جنگ ندارم … دلم هوای شما را کرده … هوای دوستی …خنده … زندگی … رفاقت ! …دلم گرفته امشب …. بخدا دلم گرفته ای همه رفته ها …! 

Advertisements
این نوشته در جامعه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

25 پاسخ برای یادت می اید چقدر بمب خوشه ای ریختند بر سرمان ؟

  1. websaz :گفت

    نمیدونم سالروز فتح شهر دلیرمردان ,خرمشهر ر و تبریک بگم یا … هم تلخه هم شیرین . چقدر خون , چقدر ناله , چقدر ظلم و… و این ور چقدر شادی , چقدر غرور و چقدر رشادت …

    خدایشان رحمت کند .

  2. سیروس :گفت

    سلام مسعود جان ما دلمون پر بود بهانه میخواستم شما هم بهانه رو دستمون دادی اینا نمی دونن من چرا دارم گریه می کنم هر کسی یک حرفی برام درست کرده
    من اون روزا اصلا نبودم یعنی خیلی بچه بودم ولی مرگ رفیق رو دیدم وقتی علی پسر عموم رو جلوی چشمام ماشین زد وقتی مغزش اومده بود بیرون من فقط نگاهش کردم حتی نتونستم تکون بخورم اون چشماش باز بود حتی استخون پاشم معلوم بود الان سالها از اون روز میگذره ….
    😦
    ………………………………………………………………………………………
    سلام سیروس جان
    از دست دادن عزیز و رفیق و پرپر زدنش جلوی چشمای ادم تحملش سخته … ادم داغون میشه

  3. هاشم :گفت

    مسعود جان ,
    یاد این ترانه افتادم :
    شهیـــــــد…. راه تو افتخار…. نام تو ماندگار…. عزتت پایدار…. مرگ سرخت , خروش روزگار
    ______________________________________________________

    یادشان گرامی باد!

  4. روح الله :گفت

    سلام آقا مشهدی

    خیلی با حال بود…دل مو هم تنگ رفته…

  5. rashid :گفت

    zendegi manshoorist dar harekate davvar, manshoori ke partoe porshokoohe khelghat ba ranghaye badiie va delfaribash anra doostdashtani, khialangiz va porshoor sakhte ast. tamamiye harfhaye to daricheist be sooye dastane zendegi.
    jodaei dar zendegiye hame ettfagh mifte. be nazare man shoma alan bayad kheili khoshal bashi ke maniye doostiye vaghei ro tajrobe kardi chon kheiliha az in rabete mahroom boodan.
    yade doostan hamishe dar dele adam mimoone che bashan che nabashan.
    mokhlesim

  6. alireza :گفت

    انتظار نداری که درکت کنم؟
    این دلتنکپگی می شود گفت من هم اینجوری بوده ام
    یک بار بری روزگار بود و چند باری هم برای آب هوا…
    اگر همینجور باشد عادت می کنی
    به روزم
    همان چند کلمه ات خوشحالم می کند

  7. alone141 :گفت

    پسر تو خودت نگه ندار بریزش بیرون بیا با هم تقسیمش کنیم . بگو تا سبکتر شی بگو . . .

  8. حميدرضا :گفت

    سلام خيلي منو بردي تو اون فضا كه دلم واسش لك زده داست ميگي دلم واسه جنگ تنگ نشده دلم واسه بچه هاي تنگ شده واسه محمد قوام كه يه شب كنارم بود ويكدفعه پريدياد مرتضي سوري كه ازبچگي باهم بزرگ شديم وتو خاك وبيابونهاي ته شهرري با هم بازي ميكرديم وواسه آينده نفشه ميكشيديم وهيچوقت فكرنميكرديم كه با هم بريم ويكيمون نياد ياد محسن ياد عباس ياد همه بچه هاي كه اسماشون يادم نيست ولي هميشه چهرشون تو زهنمه راست ميگي دلم واسه اونا تنگ شده نه واسه جنگ

  9. سروش :گفت

    من ترجیح میدم با دوستام زیر یک سقف با امنیت کامل شوخی و خنده داشته باشیم تا اینکه با همون دوستام برنامه خنده رو توی جبهه که هر لحظه احتمال مرگ دوستای عزیزم وجود داره داشته باشیم. کاش هنوز هم اون آدما بودن.

  10. علي رضايي :گفت

    يك نگاه به اين وبلاگ بينداز
    به نظرت آيا حرفهاي ايشان در مورد جنگ درست است
    http://enghelab-57.blogfa.com

  11. مصطفی :گفت

    «هوای جبهه و جنگ ندارم … دلم هوای شما را کرد»
    چه قدر از این جمله‌ها خوشم آمد. کاش بقیه جبه‌رفته‌ها هم جرأت داشتند این جوری از جبهه حرف بزنند.

  12. سلام
    وقتی اسم محمد جهان آرا و دیگر شهیدان هشت سال جنگ با عراق را می شنوم، بدنم رعشه می گیرد. مام وطن و ایرانیان مدیون رشادت های آنان هستند. هیج وقت معنای دقیق جنگ را نفهمیدم و هیچ وقت هم نمی خواهم بشنوم. موفق باشید.

  13. omid :گفت

    یادت می یاد سعید اونروز صبح اومدی دنبالم من سرما خورده بودم و تو تنهایی رفتی مدرسه, و اون روز آخرین روز مدرسه رفتنت بود, هم تو هم همکلاسیهامو دیگه ندیدمتون. یادت می یاد لیلی با هم می رفتیم تو پناهگاه با هم شیطونی میکردیم! اونروز رو یادته بابام واسه من و تو یه دونه ماسک پارچه ای درست کرده بود . با هم رفتیم بالای کوه آتیش درست کردیم و شهر زیر بمبهای شیمیایی سوخت. دیگه نه باباتو دیدیم نه مامانتو. هنوزم پیش داییتی؟ دیگه الان باید بچه هات اندازه همون موقع خودت باشن. اییی … امید یادته وقتی تو وسط شهر سردشت میدویدی تا خودتو به می نی بوس های شهرک برسونی چند بار رو جنازه ها افتادی. میبینی هنوزم وقتی میری حم.م لخت که میشی لکه های قهوه ای رنگ سال 67 هنوز رو سینت دیده میشن. اینا همش خاطره شدن امید … . یادته اون روزو که رادیو گفت 7000 نفر با شیمیایی در شهر سردشت شهید شدن و اون روز لعنتی 7 تیر مصادف شد با 7 تیر نماز جمعه لعنتی تهران. و یادته امید هر سال 7 تیر رادیو وتلویزیون حکومتی از 7 تیر تهران چه ها می کویند و از 7 تیر سردشت و 7000 نفرشهیدش اسمی هم نمی یارند. یادته … . بازم بگم؟ نه دیگه نمیگم چون برم جلوتر زخمام دهنشون وامیشه از درد گریم میگیره بزار این درد خفه شه.

  14. ashkan :گفت

    درود
    با اجازه لینک مطلب دادم
    ………………………..
    لطف کردی اشکان جان ..

  15. یاسمین :گفت

    راستش من تو این سر دنیا تاریخ را گم کردم … امروز حس می کردم خیلی دل تنگم ، گذاشتم به حساب تنهایی آخر هفته های غربت… اما وقتی سرکی کشیدم اینجا، اشکم سرازیر شد…
    یادم اومد یکی از همون رفته ها یه روزی تو همون روزها گفت :فرق ما با بقیه اینه که ما آدم دیدیم ..
    با نوشته ات من را بردی به غروبی که کنار شط ایستاده بودم وصدای زوزه باد تو نخل های نیم سوخته می پیچید و تو ذهنم می دوید … یاران چه غریبانه رفتند از این خانه…
    راه دوری است …» بیست سال و اندی» که گذشته از اون غروب …
    حق با تو بود …دلم هوای اونها را کرده … هوای دوستی …خنده … زندگی … رفاقت !

  16. آرش :گفت

    چقدر این جمله رو دوست داشتم :

    های حسین …احمد …. رسول … کجایید بچه ها …بخدا دلم گرفته امشب …هوای جبهه و جنگ ندارم … دلم هوای شما را کرده … هوای دوستی …خنده … زندگی … رفاقت ! …دلم گرفته امشب …. بخدا دلم گرفته ای همه رفته ها …!

    چیزی نگم بهتره !

  17. bamdadi :گفت

    یادم هست. چطور ممکنه ایرانی بود و فراموش کرد؟
    چطور ممکنه باشند کسانی که نه تنها اون روزها رو فراموش کرده باشند، که به تکرار مجدد جنگ و خونریزی فکر کنند؟

  18. تکرار :گفت

    سلام…چند وقتی هست مشتریه نوشته‌هات شدم…تا شاید بفهمم جنگ چه طوری بوده واقعا..از شعار و دیدن یه مشت تابوت خسته شده بودم…خدا صبرت بده!!!

  19. بازتاب: links for 2008-05-25 « بامدادی

  20. AMIR :گفت

    با يه عالم حرف اومدم كه نظر بدم
    اما به ته صفحه كه رسيدم خفه شدم
    گفتم من چي ميفهمم كه مسعود چي ميگه
    فقط مثل روشنفكرا تاييد ميكنم
    پس اگه نفهميدم ….بهتر كه خفه

    rasty TIMSAR( IN mahze azyat kardanet bod) kollli pishnahad dade bodam ghadim
    amma tahvil nagerefty
    peygirie comment ha
    va chand ta matlab dige
    be har hal
    mohem neveshtanete ke onam hanoz hast
    khodaya nazare lotfat az az ma nagir
    masoud jan shoma ham neveshtehayat raaaaaaaaaaa
    …………………………………………..
    من چاکرتم امیر جان
    زنده و بهروز باشی اقا 🙂

  21. mohsen :گفت

    ziba harf delet khili ghashang be delemon mineshine .vaghan sadeghane vasf mikoni hame chizo .bozorg bashi va sarboland

  22. عماد :گفت

    دلم رو درد آوردی مرد ، دلم رو درد آوردی… .

  23. ahmad :گفت

    با سلام
    لطفآ به این سایت هم نگاهی بیاندازید كه بسیار مطالب خوبی
    در مورد نظامی های جنگدیده دارد

    http://www.Iranpaidar.com

    با تشكر احمد

  24. رضا :گفت

    خدا حفظت کنه که برای کشور عزیزمون ایران جنگیدی. روح همه شهیدان وطن شاد و خاطرشون همیشه در یاد ملت ایران زنده باد. بر ما ایرانیان است که هیچگاه این عزیزان را از یاد نبریم.
    دلاور، جای دوستانت همیشه خالی نیست و نخواهد ماند. ما را هم دوست و یار خود بدان.
    قربانت رضا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s