لباس پیغمبر !

سر چهار راه میدون بار رفته بودم سبزی بخرم که یه موتوری نزدیک بود بزنه به یه چرخی … دوچرخه سوار که یه جوون شونزه هیفده ساله بود گفت : هُشش … هُششَه ! موتور سوار که یه اخوند جوان با ته ریش بود بهش گفت : ای حرومزاده خر خودتی !

دوچرخه ای برگشت و با اینکه قد و قواره اش از اشیخ کوچکتر بود گفت : چی گفتی مادر ق…..ه؟ اشیخ موتورش رو زد کنار و پیاده شد … پسره هم از چرخ پیاده شد اومد جلو خوابوند تو گوش اشیخ که عمامه اش افتاد زمین ! شیخ تا اومد به خودش بجنبه چپ و راست دوسه تا دیگه خورد … عبا و عمامه شیخ زیر دست و پا افتاد و شیخ شروع به فحش دادن کرد : ای ولد زنای حرومزاده پدرسگ …تخم سگ … از اونطرف هم پسره فحش های خواهر و مادر که ای خار …..  مادرته ….. م !  کم کم مردم جمع شدن و جداشون کردن !

اشیخ که دید مردم جمع شدن و زورش هم به این پسره نمیرسه دست از فحش دادن کشید و دو دستش رو بالا برد گفت : اّی مردم به لباس پیغمبر توهین شد ! لباس پیغمبر رو به خاک و گل مالیدن ! به سادات فحش ناموسی دادن …! به پیغمبر توهین کردن !! به اسلام توهین کردن ! بگیرینش این ملعون رو !

یکی از این ته ریش دارا که قیافه اش به مامورا میخورد اومد جلو مچ دست پسره رو گرفت که بیا بریم ببینم !! پسره که از اون رذل ها بود دستش رو کشید و گفت : ول کن ببینم مادر ج…. ه !! و سریع از لای مردم فرار کرد سوار دوچرخه شد و تا اشیخ و اون مرد ریشو خواستن بگیرنش مردم شلوغ کردن و فراریش دادن !

اشیخ که هم فحش شنیده بود و هم کتک خورده بود به جمعیت گفت : مردم کوفه از شما بهتر بودن ! لباس پیغمبر رو لگد مال کردن … به سادات فحش دادن ! به اسلام توهین کردن یکی از شما ها از جاش تکون نخورد ! بغض گلوش رو گرفته بود و کم مونده بود گریه کنه ..! یکی از کاسب ها که عمامه خاکی بچه شیخ  دستش بود  بهش گفت : شیخ جان فُحش دادی کُتکتَم خُوردی حَرف زیادی نَزن دیگه … بیا ای عَمامه پیغَمبَرم بیگیر خاکی رفته بذار سَرت !

Advertisements
این نوشته در خاطرات ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای لباس پیغمبر !

  1. روشنک :گفت

    شاتوت جان :
    چقدر قشنگ مطلبتو می نویسی و مشکلات جامعه رو چقدر زیبا بیان می کنی ، واقعا بیان جادوئی داری و خوشحالم که با همچین شخصی دوست شده ام فقط طوری بنویس که مشکلی برای وبلاگ نازت پیش نیاد

    [img]http://qsmile.com/qsimages/301.gif[/img] و یا خدای ناکرده به دست دشمنان ترور نشی
    ________________________________________________________________________________
    متاسفانه نمیتونم طوری بنویسم که مشکلی برام پیش نیاد … اما اینجا رو دوست دارم و سعی میکنم … ترور ؟؟ من هنوز زندگی رو دوست دارم … اگه فک میکنی ممکنه ترور شم تخته کنم درشو 🙂

  2. روشنک :گفت

    شاتوت جان اینجا کیلیک کن و بیا تو : http://wwwl.meebo.com/index-fa.html

  3. آرین :گفت

    خیلی قلمت شیرینه. دمت گرم

  4. shahab :گفت

    ba selam va arze eradat!
    !mu ta matalebe shoma ro nekhenom khaboma nemebere

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s