بایگانی ماهانه: نوامبر 2007

تو دهنت شاشیدن تا حالا ؟

تو راضی هستی از این کاری که میکنی ؟   مهم نیست که من راضی باشم یا نه … اونی که بغل من میخوابه باید راضی باشه ! راضی باشه تا وقتی میخواد پول بده دست و بالش نلرزه ! چه سوال … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه | 22 دیدگاه

لباس پیغمبر !

سر چهار راه میدون بار رفته بودم سبزی بخرم که یه موتوری نزدیک بود بزنه به یه چرخی … دوچرخه سوار که یه جوون شونزه هیفده ساله بود گفت : هُشش … هُششَه ! موتور سوار که یه اخوند جوان … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | 4 دیدگاه

ای مِردُم اقای خمینی توی ماهه !

بیست و نه سال پیش بود که یک شب دیدُم یکی توی خیابون داد مِزنه : عکس اقای خمینی توی ماهه … اّی مردم عکس اقای خمینی توی ماهه ! همچی جیغ میکیشید که مُگفتی دِرَن خا… هاشه میکیشن ! مردم از … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه | دیدگاهی بنویسید

توره به هَمی اِمام رضا هَمی کلیه مُوره بخر !

ــــ شُما قِرار بود هَمی کلیه ماره بِخِرن حَج اّقا ! بره هَمی اَمَدُم ! ــــ عمو جان این ازمایش ها نشون میده شما خودت یکی از کلیه هات خوب کار نمیکنه … بخوای اون یکی رو بفروشی به مشکل … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه | دیدگاهی بنویسید

ندیمه های بادنجان !

گویند روزی برای سلطان محمود در حا لت گرسنگی، بادنجان بورانی آوردند که از خوردن آن خوشش آمد و گفت: بادنجان طعامی است خوش. ندیمی که در نزد ایشان بود، در مدح بادنجان تعریف فراوانی کرد. دیگر روز که برای … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در سیاست | دیدگاهی بنویسید

ک..و.. با حالم اگه خواستی هست !

پامو که گذاشتم تو زندون عین بچه یتیما بودم …اونم زندون تو …. !  یکی از اینایی که با من اومده بود تو زندون بهم گفت : تا حالا زندون بودی ؟ گفتم : نه ! گفت : معلومه از قیافت !! جرمت … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات | ۱ دیدگاه

یَک دختره رفته بود تو کوک سینه زدن ما !

روز عاشورا چیکار کِردی یَره ؟ هیچی … صُبش جات خالی تو خیابون اَبکوه یک خیمه داشت لوبیا مِداد دوتا کاسه لوبیا با نون زدم تو رگ ! بعدش هموجور پیاده رَفتم فلکه دروازه قوچان دیدُم ایطرف درَن چایی مدَن اوطرف شیرکاکو ! … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در جامعه | 2 دیدگاه