آگوست 10, 2008 بدست مسعود مشهدی
اخدا ما اخرش نفهمیدیم تو رحمان و رحیمی یا بی رحم و بخیل … به اسم تو ادم میکشند و الله و اکبر میگن! سر میبرند و قران تلاوت میکنند! اقا تکلیف ما رو روشن کن این جند الله ارتش شماست یانه! اگه هست که ما تکلیف خودمون رو بدونیم اگرم نیست به داد این گروگان ها برس! اخدا سر نماز همیشه میگیم بسم الله الرحمان الرحیم … به نام خداوند بخشنده و مهربان! خدا اگه هستی … اگه میشنوی … یه بلایی نازل کن! زیر لوای اسمت خنجر به گلوی سرباز ها میگزارن … گلوله بارون میکنن! اعدام میکنن!
امروز سری زدم به وبلاگ جند الله! اعلام کردن دوتای دیگه از سرباز ها رو امروز کشتن و سه نفر دیگه رو هم به گروگان گرفتن که بعد از بازجویی و محاکمه اعدام خواهند کرد! اخه وقتی حکم اعدام رو بریدید دیگه محاکمه یعنی چی لعنتی ها! اینجوری ندیده بودم دیگه که به گروگان بگن تو رو بازجویی و محاکمه میکنیم بعدش هم اعدام!
اخدا یه بلایی نازل کن تا همه اونایی که به اسم تو ادم میکشن نابود بشن! اخدا اگه طوفان نوح کار تو بوده! اگه به قوم لوط تو عذاب فرستادی! اگه ابابیل رو تو فرستادی به جنگ سپاه ابرهه بازم میتونی یه کارایی بکنی! سعی خودتو بکن خدا جون …چرا اینقدر از ماها دور شدی! چرا صدای ناله مادر ها رو نمیفهمی … چرا اشک چشم دخترکان یتیم رو نمیبینی ؟دِچی بگم دیگه که کفر نباشه … چی بگم که حق رو ادا کرده باشم؟ اخدا هی میگی عذاب الیم عذاب الیم نازل کن خوب … یه تکونی به خودت بده تا بفهمیم اون بالا خدایی هم هست! خیلی از ماها یادمون رفته از تو … خیلی ها هم رو برگردوندن! خدایا رحمتت رو نمیخوام! خدایا نعمتت رو نمیخوام! گرچه همه نعمت هات به زوال اومده! اخدا عذاب میخوام … عذاب! اونم برای همه کسایی که کمر به قتل و اعدام ادما بستن …!
……………………………………………………………………………………………..
میدونم عین این پیرزنا شدم … میدونم دارم اب تو هاون میکوبم! اما چهره این سرباز گروگان گرفته شده رو که میبینم حالم گرفته میشه ! جوان ناکام … شهید …. شهید… شهید … شهید … بس نیست دیگه … بس نیست! تا کی باید جوان ناکام و شهید داشته باشیم؟ اینا دلشون حجله دامادی میخواست … زندگی میخواست … هی میکشند … هی میکشید .. تا کی ؟ تا کی ؟
ارسال شده در جامعه | 55 دیدگاه »
آگوست 6, 2008 بدست مسعود مشهدی
جدا بعضی از ماها چجور مسلمونایی هستیم! نماز که میخونیم به هزار تا چیزفکر میکنیم الا به نماز و اینکه چی داریم میگیم تو نماز! دیروز به یه بنده خدایی میگم این که میگی ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب الناریعنی چی ؟ عین خری که به نعلبندش نگاه میکنه زل زده تو چشمام میگه من چمیدونم یعنی چی! میگم اخه خره چند ساله نماز میخونی؟ میگه بیست سال! میگم تو این بیست سال اینهمه گفتی ربنا اتنا … ربنا اتنا … نخواستی بفهمی یعنی چی؟ میگه قرانه دیگه! قرانه …. ! مادر بزرگی داشتم خدا رحمتش کنه قران رو میذاشت جلوش و خودش رو تکون تکون میداد قران میخوندو حتی معنی یک ایه رو هم بلد نبود!
دین اسلام میگه دروغ نگو ؛ گرونفروشی نکن ؛ کم فروشی نکن ؛ دزدی نکن ؛ مال یتیم نخور ؛ یتیم ازاری نکن ؛ عرق نخور ؛و هزار تا چیز دیگه اما خیلی از مامسلمونا انگار کریم! دروغ میگیم … گرونفروشی میکنیم …کم فروشی میکنیم … هرزگی میکنیم … فحاشی میکنیم …اوف اوف میکنیم … یتیم داغ میکنیم … اونوخ پای منبر امام حسینم میریم تو سرمون میزنیم …شرشر اشک میریزیم! نیمه شعبان هی میگیم عجل علی ظهورک! اخه نادون هی میگی عجل علی …عجل علی … اگه مهدی بیاد که اول ما مسلمونای اینجوری رو خ…یه کش میکنه که!
اقا توی حرم میبینم طرف زیارت نامه یک دستشه و داره با چشمای اشکبار زیارتنامه میخونه اونوخ با اون دست دیگش داره جیب بغلی رو میزنه! ای تف تو روت بیاد با اون زیارتنامه خوندنت! همسایه روبرومون یه سیده که تا صدای اذون میاد شال سبزش رو میندازه دور گردنش به کسبه میگه عجلو بالصلاه …عجلو بالصلاه … حاجی نماز …حاجی نماز ! صف اول نماز جماعت هم وایمیسته بعد از نماز هم تقبل الله میگه به پهلوییش! اونوخ شاگرد همین ادم براش ک…کشی میکنه خانوم میاره طبقه بالا! ای بزنه به کمرت اون نماز سید! خودشم نزول خورو چک نقد کنه!
اقا جان من امامزاده نیستم اما میگم هر گهی میخواین بخورین زیر لوای دین نخورین بی زحمت! برین اونورتر ….اونورتر….!
ارسال شده در جامعه | 48 دیدگاه »
آگوست 4, 2008 بدست مسعود مشهدی
دختر زیبایی پهلوی کیوسک تلفن منتظر بود تا تلفن بزنه … دختر این زیبایی چهره و اندام رو با ارایش و پوشیدن لباس زیبا به اوج رسونده بود!
پسر جوانی هم منتظر بود تا تلفن بزنه و به دختر نگاه میکرد! دختر بهش گفت : چشماتو درویش کن … ادم ندیدی؟ پسر گفت :من یه پسر جوونم نه یک درویش که بتونم چشمامو درویش کنم! ادم هم زیاد دیدم اما نه به زیبایی شما … خدا زیباییها رو دوست داره ! منم بنده خدا هستم و زیباییها رو دوست دارم! این انصاف نیست که شما در عین زیبایی خود ارایی کنی و توقع داشته باشی که یک جوان مثل من با دیدن شما سرش رو پایین بندازه و خودش رو از دیدن اینهمه زیبایی محروم کنه! من هیچ مزاحمتی برای شما ایجاد نکردم … حتی به شما نزدیک هم نشدم! فقط نتونستم از دیدن اینهمه زیبایی بگذرم! در عین حال اگر نگاه من شمارو معذب کرد من عذر خواهی میکنم و از جایی دیگه تلفن میزنم… خدا حافظ!
دختر چند قدم دنبال جوان رفت و گفت : اقا
جوان برگشت و به دختر نگاه کرد … دختر گفت : من از شما عذر میخوام …. خیلی!
*************************
این که ایا واقعا همچین اتفاقی افتاده یا نه مهم نیست! دیدن یا ندیدن …مسئله اینست! ایا این جوان و امثالهم حق داره ببینه یا حق نداره؟ این جوان که پره از شور و شوق جوانی و احیانا کار و امکانات ازدواج رو هم نداره اگه چشمان ابی یا عسلی دید میتونه توی اون چشم ها نگاه کنه؟ اگه اندامی متبلور با حرکات موزون دید میتونه با نگاه اون رو بدرقه کنه؟ ایا متهم به هرزه گی و چشم چرونی نمیشه؟ اصلا کاری به دین و شرع و عرف ندارم و به قضیه از بعد انسانی نگاه میکنم!
ایا لذت بصری یک جوان از جنس مخالف کاری ناپسنده یا پسندیده! توجه داشته باشید فقط صحبت ازلذت بصریه نه متلک و تماس لمسی یا امثالهم! کاری نداریم که یکی با این لذت بصری ممکنه به خدا برسه و بگه فتبارک الله احسن الخالقین و یکی هم پناه به دسشویی و لحاف ببره و یکی هم مرتکب گناه بشه … این برمیگرده به ظرفیت ها! ایا یک زن و یک دختر که این رو حق خودش میدونه که بتونه خود ارایی کنه و مطابق مد روز در اجتماع و خیابون ظاهر بشه میتونه نسبت به نگاه جوانی اشفته بشه؟ میشه از یک جوان انتظار داشت درویش مسلک باشه و فقط جلوی پاش رو نگاه کنه؟ و مهمترین مساله اینکه چرا باید در جامعه ما این نگاه ها زیاد شده باشه ؟
ارسال شده در جامعه | 55 دیدگاه »
آگوست 3, 2008 بدست مسعود مشهدی
امروز خبرگزاری ایسنا نوشته بود بنیاد شهید استان قم قرار هست روز ۱۵ مرداد برای شش هزار شهید این شهر جشن تولد بگیره! قبلا مراسمی با عنوان های پاسداشت ؛ یادواره ؛ بزرگداشت و غیره شنیده بودم اما جشن تولد برای شش هزار شهید دیگه از اون حرفاست! حاج اقای پور امینی فرمودن در این روز خیابانها چراغانی و مسابقاتی هم برگزار میشه!
والله ما از قدیم الایام یادمونه برای شهید سوگواری میکردن و یاد و خاطراتش رو زنده نگه میداشتن! از امام حسین و یارانش بگیر تا شهدای جنگ ایران و عراق … دیگه ندیده بودیم برای شهدا جشن تولد بگیرن و اذین بندی کنن! درسته که گفتن امسال سال نواوریه اما نه دیگه این نواوری های من دراوردی! حالا مثلا اگه یکی بیاد بگه تو ماه محرم برای شهدای کربلا جشن تولد بگیریم و خیابونها رو چراغونی کنیم گوشش رو نمیذارین کف دستش ؟
من اصلا با جشن گرفتن و این حرفا نه تنها مخالفتی ندارم بلکه لازم هم میدونم اما جشن تولد گرفتن برای شهدا رو نوعی بی حرمتی به خون شهدا میدونم! اقا جان میخواین جشن تولد بگیرین بیاین برین یتیم خونه زنجان که بچه یتیم ها رو داغ کردن جشن تولد بگیرین! دست بردارین از سر شهدا ……..!
ارسال شده در جامعه | 29 دیدگاه »
جولای 31, 2008 بدست مسعود مشهدی
نمیدونم کدوم خدا پدر بیامرزی دوتا ده تومنی با دوتا بیست تومنی اسکناس بهم داده بود و تو این چند روز هر جا میخواستم پول در بیارم چشمم به این اسکناس های بی ارزش میفتاد که هی در میاوردم و هی میذاشتم توی جیبم! امروز اعصابم خورد شد و اسکناس ها رو پاره کردم ریختم دور چون ادم خجالت میکشه حتی اونها رو به گدا بده و گداها هم کمتر از صد تومن دویست تومن قبوا نمیکنن!
توی صف نونوایی بودم دیدم نونوا یه نون سنگک رو به ۹ قسمت تیکه کرد و به هر کس که یه دونه نون ۹۰ تومنی میخواست بجای ده تومنش یه تیکه نون هم میداد! خونه که اومدم رفتم سراغ کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب و قیمتش رو نگاه کردم دیدم در سال ۱۳۶۲ هر جلدی رو ده تومن خریدم!

این واقعا تاسف باره که پول این مملکت اونقدر بی ارزش شده باشه که اون رو پاره کنی و دور بریزی … بابام میگه با همین ده تومن اول انقلاب یه کیلو گوشت میدادن! اما حالا چی … یه لقمه نون! بابام میگه زمان شاه اگه یه وسیله ای رو میخریدی پنج سال بعد هم قیمتش همون بود و گرانی معنی نداشت! میگه سال ۱۳۴۴ گوشت بی استخون بود کیلویی ده تومن و سال ۱۳۵۷ همون گوشت کیلویی ده تومن بود منتها با استخون! اقای احمدی نژاد اخیرا گفته مردم ایران خوشبخت هستند و روز به روز خوشبخت تر میشن! گویا اینروز ها تنها چیزی که حد و مرز نداره وقاحته! اقای احمدی نژاد ما داریم روز به روز بدبخت تر و خاک بر سر تر میشم! هیچی ثبات نداره تو این مملکت … هیچی!
ارسال شده در Uncategorized | 22 دیدگاه »
جولای 26, 2008 بدست مسعود مشهدی
چند سال پیش همسایه بالایی خبر اورد چه نشستی که خونت رو دزد زد ! به خونه که امدم دیدم جا تره بچه نیست ! افتابه و کفگیر ملاقه و رختخواب ها رو نبرده بود … به کلانتری محل رفتم و عارض شدم ! پاسبان امد و نگاهی کرد و گفت دزد امده و رفت ! فرداش به اگاهی رفتم و با سروان فلانی که مسئول پرونده بود اشنا شدم … گفتم جناب سروان دستم به دامنت این دزد خونه مارو بگیر ! گفت ماشین داری گفتم بعله ! گفت بریم … منه ساده هم فکر کردم میخواد دنبال دزد خونه ام بره … تا ظهر مارو توی گلشهر و ساختمون و خیابون گردوند اخرش فهمیدم پفیوز اصلا دنبال یه کار دیگه اس ! سه چهار روز راننده شخصی این اقا شدیم که میبردیمش دنبال کاراش اخرش هم خربزه و طالبی و گلابی میخرید میرسوندمش خونش ! روز چهارم گفتم جناب سروان من نوکرتم … بخدا من کار دارم نمیتونم هرروز بیام اگاهی ! گفت کارت چیه ؟ گفتم فلان کار … گفت شما از این میز و صندلی های فلان مدل دارین ! زود دوزاریم افتاد ! الکی گفتم اره اتفاقا از این مدل جدیداش هم داریم شما دزد رو بگیر من در خدمتم ! نیشش باز شد و گفت برو دنبال كارت تا خبرت کنم !
یه ماهی که گذشت جناب سروان زنگ زد که فردا بیا اگاهی ! فردا که شد رفتم پیش جناب سروان دیدم جوونکی رو زمین نشسته و داره تند تند چیزی مینویسه ! جناب سروان گفت : ک… کش دفترچه خاطرات مینویسه د…وث ! گفتم چه خبر جناب سروان ؟ گفت دزد همین اقا زاده اس که داره مینویسه ! پنجاه و هفت مورد سرقت رو تا حالا اعتراف کرده !
به جناب سروان گفتم : اینا نمیتونن بگن فقط یه مورد سرقت داشتن ؟ چرا اینجوری مثه بلبل اعتراف میکنن ؟ خندید و گفت : با اینا کاری میکنیم که سنگ هم باشه دهن وا میکنه ! همونجا یه پسره رو اوردن کم سن و سال و گفتن توی حیاط یه خونه بوده و صابخونه از تو مستراح که در میاد میگیردش ! جناب سروان گفت چی گهی مُخُوردی تو حیاط سگ توله ؟ پسره گفت بُقران کِفتَرُم رفته بود تو خانَش جناب سروان … به امام رضا زنگ زَدُم درَه وانِکرد بره همی از رو دیوار رفتُم ! جناب سروان انگشتای این بدبخت رو یه جور حرفه ای پیچوند که مثه ابر بهار گریه کرد و گفت گه خوردُم … گه خوردُم ! رفته بودُم دُزدی ! با جلال سیاه بودُم … او فِرار کِرد ! سروان گفت دیگه کجا رفتی دزدی قرمساق ؟ گفت : فِشار نده … بخدا هیچ جا دیگه ؟ جناب سروان یه فشار دیگه داد باز پسره گفت : اخ … اخ … نِنِه جان …نِنِه جان اَنگوشتُم ! مُگم جناب سروان همه ره مُگم جان مادرت فشار نَده ! یه کاغذ مداد دادن به پسره تا اونم دفترچه خاطرات بنویسه و جناب سروان یه نگاهی به من کرد و گفت : فهمیدی ؟ گفتم : ها بخدا فهمیدم جناب سروان !
همه اینارو گفتم تا برسیم به جریان دادگاه این دزد خونه ما ! برای دادگاه من رو هم دعوت کردن که وقتی رفتم گفتن چون شاکی ها زیاد بودن تو دادگاه جا نشدن و دادگاه در نماز خونه تشکیل شده ! وارد نماز خونه که شدم دیدم چه خبره … یه چند تا شاکی من رو دوره کردن و گفتن ما همه گفتیم قطع ید یا رد اموال تو هم همینو بگو ! گفتم یعنی چی ؟ گفتن یعنی یا هر چی برده بده یا دستش رو قطع کنین ! قبل از من خانمی جلوی میز قاضی قرار گرفت و گفت من اموالم رو میخوام ! وقتی قاضی ازش پرسید تقاضای قطع ید داری یا نه ؟ گفت : اصلا … مگه میشه دست یه ادم رو قطع کرد ! من حاضرم همون اندازه هم که برده بدم تا دستش قطع نشه ! این چه سوالیه ؟ فضای دادگاه سنگین شد ! حسابی جا خوردم و در دلم به اون زن افرین گفتم ! شاید اگر اون زن این حرف رو نمیزد من هم تحت تاثیر اون جو میگفتم قطع ید ! کسی چه میدونه ! افرین بر اون زن و افرین بر هر چه انسانه که نه راضی میشه عضوی قطع بشه و نه سنگی به سری بخوره … افرین !
ارسال شده در جامعه, خاطرات | 35 دیدگاه »
جولای 24, 2008 بدست مسعود مشهدی
گاهی دلم به درد میاد تو این شهر لعنتی ! شهری که دوستش دارم اما خیلی چیزاش عذابم میده ! سر ظهر بود که صد متر جلوتر از من دختری داشت توی پیاده رو میرفت و دوچرخه سواری تند از بغلش گذشت و با دست به پشت باسنش زد ؛ طوری که دختر جیغی کشید و افتاد ! با عجله دویدم و دوچرخه سوار فرار کرد …! دختر بد جوری ترسیده و بغض کرده بود ! زود خودش رو جمع و جور کرد ! چهره اش طوری بود که احساس کردم نباید برم جلو … فقط بهش گفتم نترسه با فاصله میام تا خونشون تا سر و کله دوچرخه سواره دوباره پیدا نشه !
چند روز پیش هم پنج راه سناباد دوتا دختر که ظاهرا خسته شده بودند روی پله های یه ساختمون نشستند … به فاصله دو دقیقه چند تا موتوری و دوچرخه و ماشین دورشون رو گرفتند و هی اونا رو دعوت به سوار شدن میکردن !
خیلی از قسمت های شهر اگه خانمی ارایش کرده و کنار خیابون منتظر تاکسی باشه یا گوشه از پیاده رو ایستاده باشه یه عده فکر میکنند خبریه …! اگه این خانم منتظره حتما میتونه منتظر اونها هم باشه ! زود دلشون رو صابون میزنن و زرتی هر کدوم بنوعی دعوت به همراهی میکنن !
میتونم در خدمتتون باشم / میتونم برسونمتون / افتخار میدید / ابجی بیا بالا برم صِفا / خانه خالی هست در خِذمتِ بشم ابجی / قفل در عقب خرابه جلو سوار شین لطفا / ای ول دری حضرت عباسی … بیا بالا عشقی / اوف …جان …. قربونت بُرم / جیگرته بخورم جیگر طلا / نِنَمِه برفِستُم خاستگاری / بیا برم عشق و حال همه جوره در خِذمَتِم … / اوف …اوف … اوف …./
و متاسفانه این صحنه ها هر روزه در گوشه کنار شهر مشاهده میشه و خانمها معذب از این مزاحمت های جورواجور ! توی تاکسی هم اگه بغل یه خانوم میشینن حتما باید خودشون رو وابدن تا پاشون بخوره به پای اون خانوم ! اخه چُسماره گیرَم پاتَم زدی به پای اون خانوم بعد چی ؟ حمومی میشی دیگه ؟ اینا فقط بلدن برای خواهر مادر خودشون غیرتی بشن و رگ گردنشون بزنه بالا ! اخه گوزا … فک کنین اونا هم خواهر و مادره خودتونن ! نمیتونین ….؟
ارسال شده در Uncategorized | 35 دیدگاه »
جولای 23, 2008 بدست مسعود مشهدی
دلم میخواست در مورد خسرو شکیبایی بنویسم اما سیل نوشته ها رو که دیدم منصرف شدم و فقط خواندم … خواندم و خواندم تا رسیدم به نوشته پرویزجاهد که نمیدونم کیه ! ایشون در این نوشته به اصطلاح خودش پرده دری کرده و گفته خسرو شکیبایی به شدت به مواد مخدر اعتیاد داشته و بعید نیست مرگش به همین خاطر باشه و در دنباله اين نوشته از چند تن دیگر از هنرمندان فوت شده نام برده که معتاد بوده اند ! و در خاتمه مرگ شکیبایی رو هشداری برای جامعه هنرمندان دانسته !
خیلی رک بگم حالم از اینجور ادما به هم میخوره ! میگن شیطان از ادم مرده میگذره اما ادم نمیگذره راست گفتن ! اقای جاهد من شما رو از اون دسته ادمهایی میدونم که از مرگ افراد هم سو استفاده کرده و زیر لوای دلسوزی میخواهید خودتون رو مطرح کنید ! گیرم که خسرو شکیبایی معتاد بود … به من چه ؟ به تو چه ؟ ادمایی که میخوان ادای دایه مهربان تر از مادر رو در بیارن یه ریگی توی کفششون هست !
تو اگه شهامت داشتی فقط پشت سر مرده ها حرف نمیزدی ! اقای جاهد برو یاد بگیر که در زندگی خصوصی دیگران سرک نکشی … یاد بگیر که با حرف های تو و امثال تو هیچ چیز از ارزشهای خسرو شکیبایی کم نمیشه و تو تنها خودت رو خراب کردی … یک موی خسرو شکیبایی شرف داره به صد تا امثال تو و خروس هاي بي محلي که نمیدونن هر حرفی رو نباید زد … اگر جرات و جسارت داری از زنده ها بگو تا جوابت رو بدن نه کسانی که دستشان از این دنیا کوتاهه !
این نوشته شما قطعا دلسوزي، حسن نيت، صداقت و حتي هشدار هم نبود… اينكه كسي معتاد باشد، به خودش مربوط است و مانع از داشتن خصوصيات خوب انساني نميشود. آنقدر غرضورزي در نوشته شما به چشم ميخوره كه فقط حال من رو بههم زد….. همین !
ارسال شده در جامعه, فرهنگ | 44 دیدگاه »
جولای 22, 2008 بدست مسعود مشهدی
مشهدی ها هم مثل تمام مردم ایران هستند و خصوصیت منحصر به فردی ندارند که اونها رو متمایز کنه از بقیه ! اما متاسفانه همونطور که برای هر شهری در بین عوام یک خصوصیتی در نظر گرفته شده به مشهدی ها هم خیلی جاها میگن مشهدی شمع دزد ! و من فکر میکنم به این خاطر باشه که قدیمها دور حرم بچه هایی بودن که به زوار امام رضا شمع و زیارت نامه میفروختن و بعد از اینکه زوار شمع رو در سقاخونه روشن میکردن و دنبال کارشون میرفتن این بچه های زبل شمع ها رو خاموش میکردن و دوباره میفروختن ! و این اسم شمع دزد روی مشهدی جماعت موند که موند !
وقتی زوار و مسافر میاد مشهد اکثرا از محدوده حرم و بازار رضا و خیابون تهرون و طبرسی اونور تر نمیرن و چهره ای که از مشهد توی ذهن مسافر میمونه همون چیزیه که در این مکان های زواری مشاهده کرده ! در صورتی که مشهد چهره ای زیباتر از این داره !
در این مکان هایی که ذکر کردم متاسفانه عده ای به مسافرین اجحاف میکنند ! مثلا بعضی راننده ها تا میفهمن طرف مسافره قیمت کرایه رو بالا میبرن یا بعضی کسبه جنس های خودشون رو به زوار گرون تر میفروشن و عادت کردن که قیمت ها رو بالا بگن تا اگه زوار چونه زد تخفیف قابل ملاحظه ای بهش بدن … یه عده ای هم جنس های اشغال و تقلبی به مسافر میفروشن … مثل تسبیح شاه مقصود … انگشتر فیروزه و زعفران قلابی ! مثلا گوشت گاو رو میذارن پخته میشه بعد اون رو ریشه ریشه باریک میکنن و میذارن خشک بشه بعد بارنگ های مصنوعی اون رو رنگ کرده و با مقدار کمی زعفرون قاطی میکنن و میفروشن ! توی بازار رضا کسبه خیلی به زوار پیله میکنن و میخوان بزور بهشون جنس بفروشن و هر چی زوار از مغازه اونا بیشتر فاصله میگیره قیمت جنس رو پایین تر میارن ! تا دلتون هم بخواد از جون امام رضا مایه میذارن و قسم میخورن به امام هشتم ! به امام غریب … به گنبد بارگاه اشاره میکنن و میگن به همی امام رضا !
یه نوع عطر هایی دور حرم هست که بهش میگن عطر دَم بَستی که فکر میکنم از هند و پاکستان میاد و عجب بوی گندی داره که حال ادم رو به هم میزنه ( البته این سلیقه منه والا روستایی ها استقبال میکنن ) ! اگه گیر این عطر فروش ها بیفتین در یک چشم به هم زدن بهتون عطر میزنن و بعد اصرار میکنن که عطر بخرید و شما ممکنه اشکتون در بیاد از بوی فرح بخش این عطر ها !! یه جایی دیگه که به زوار گیر میدن این عکاسی هایی هست که با لباس عربی جلوی پرده های مختلف از شما عکس میگیرن از پرده نقاشی ضامن اهو تا پرده ضریح امام رضا ! که اینجا هم روستایی ها علاقه خاصی دارن که دستشون رو روی سینه بذارن و سیخ وایستن عکس بگیرن !
خلاصه که خدمتتون عرض کنم مشهد در این مکان ها خلاصه نمیشه و نمیشه راجع به مشهدی ها صرف حضور در این مکان های زواری قضاوت کرد ! در کل مشهدی ها مردم خوبی هستند … مهربون … خونگرم … خاکی و دوست داشتنی ( والله من اون ماست بنده که نمیگه ماست من ترشه نیستم ! ) زود انس میگیرن و ( خواهر گفته ) … ( برادر گفته ) میشن ! زود دل میبندن و دیر از یاد میبرن ! تا بعد …
ارسال شده در جامعه | 34 دیدگاه »
جولای 21, 2008 بدست مسعود مشهدی
یادمه چند سال پیش سیل توریست های اسیای میانه سرازیر شده بود مشهد و کسب و کار رونقی انچنانی گرفته بود ! توی خیابون تا دلت بخواد توریست قرقیز و روس و ترکمن و غیره میدیدی که زن و مرد برای خرید و تجارت اومده بودن … دلاری بود که به کسبه مشهد میدادن و همه چی میخریدن … انگار از سال قحط در اومده بودن ! از دمپایی بگیر تا مبل ! از پاکت فریزر بگیر تا پلاستیک عریض و شلنگ و رب و واجبی !
مشهد داشت حسابی جون میگرفت …جوری شده بود که دیگه مشتری داخلی رو تحویل نمیگرفتن و دنبال توریست بودن ! کم کم پدرسوخته بازی شروع شد … بعضی از راهنماها و سر گروه های ایرانی که مترجم توریست ها بودن شروع به رشوه گیری های کلان از کسبه کردند و بعضی از کاسب ها هم به حق خودشون قانع نبودن و دلشون میخواست یک شبه میلیاردر بشن و از این سفره باز بهره بیشتری ببرن برای همین شروع کردن به جنس تقلبی فروختن … طرف به جای دمپایی مواد نوی فروخته شده دمپایی مواد کهنه میفرستاد تا به سود بیشتری برسه ! مبلیه به جای ابر داخل مبل از پارچه کهنه و چوب نامرغوب استفاده میکرد … پلاستیک فروشه پاکت فریزر صد گرمی فروخته بود زیر کیسه هفتاد گرمی میذاشت …! روابط جنسی هم شدت گرفته و چشم ها به دنبال زنان توریست بود و در بالکن مغازه ها یا زیرزمین …….!
کم کم توریست ها دیدند جنسی که میبرند نامرغوبه و سرشون کلاه رفته و به دلیل بعد مسافت امکان مرجوع جنس نبود ! توریست ها هم زرنگ شدند ! نسیه جنس بردند و خوش حسابی کردند و اعتمادها جلب شد تا اینکه مبالغ کلانی از تجار مشهدی جنس بردند و دیگه پولش رو نیاوردن ! یه جمع زیادی از تجار که به نون و نوایی رسیده بودن و شلوارشون دوتا شده بود ورشکست شدند و به خاک سیاه نشستند ! زندان افتادند و چک هاشون برگشت خورد !
توریست ها دیگه نیامدند و راهشان را کج کردند طرف چین و ترکیه و دوبی تا تاجر مشهدی بفهمه که در تجارت راستی و درستی حرف اول رو میزنه و به همین اسونی یک بازار بکر رو از دست دادند ! دیگه نه از دلار خبری هست و نه از توریست ها … ناگفته نمونه که چند شرکت و کارخونه که بدور از دزدی گرگی با اسیای میانه روابط تجاری داشتند هنوز هم به کار خود ادامه میدن و نون درستی و صداقتشون رو میخورن !
ارسال شده در جامعه | 19 دیدگاه »