از هَمو بچگی عاشق تلویزیون بودُم اما بابام نِمیخرید که! دلش خوش بود به یک رادیوی لامپی تلفنکن که شبا داستان شب ره گوش مِکرد باهاش! بابای هاشم اینا با سلام و صلوات یک تلویزیون ارتي اي قسطي خریده بود! کاش با ای هاشم نامرد سر یک توشله دعوا نِکرده بودُم! عصرا همه جمع مِشُدَن خانه هاشم اینا با [...]
Archive for آگوست, 2008
تلویزیون سياه سفيد محله ما …!
Posted in خاطرات on آگوست 31, 2008 | 22 Comments »
عروس تعریفی گوزو از کار دراومد!
Posted in جامعه, خاطرات on آگوست 30, 2008 | 34 Comments »
کارخونه و ماشین و زمین و همه چیمون رو دادیم اما بازم بدهکار شدیم! بد جوری ورشکست شده بودیم! شریکم ارثیه پدریش رو فروخت و بدهیش رو داد … اما من شبانه فرار کردم به شهر غربت … شمالی های مهمون نواز خیلی سعی کردن طعم غربت رو نکشم اما نشد! دلم پر میزد برای مشهد! [...]
اقاجان گه کاری رو نمیشه ماست مالی کرد!
Posted in جامعه on آگوست 27, 2008 | 39 Comments »
در حالی که هنوز تکذیبیه دانشگاه اکسفورد در مورد اعطا مدرک دکترا به اقای علی کردان روی سایت این دانشگاهه یک منبع اگاه دولتی در مصاحبه با خبرگزاری مهر اظهار داشته که: ما برای تایید اینکه مدرک دکترای اقای کردان اصل است یا خیر فردی را به انگلستان فرستادیم و متاسفانه متوجه شدیم تمام اثار صدور مدرک [...]
افغان ها انسانهایی خون گرم و مهمان نواز هستند.
Posted in جامعه on آگوست 19, 2008 | 24 Comments »
چند ماه قبل برای اولین بار به منزل دوستان خانوادگی یکی از اقوام که افغان بودند دعوت شدیم! اگر بگم ذهنیت من نسبت به افغان ها خیلی خوب بود دروغ گفتم چون تصویری که در ذهن من از افغان و افغانستان حک شده بود زیاد تصویر شفاف و زیبایی نبود!
کلا تصویری که از افغان ها [...]
سفارت ایران در دوبی و پیشنهاد توکل به خدا…!
Posted in جامعه on آگوست 18, 2008 | 28 Comments »
معمولا هر کسی در کشوری غریب براش مشکلی پیش میاد به سفارتخانه کشور خودش مراجعه میکنه تا کاری براش انجام بدن … دوستی از دوبی ایمیلی بهم زده و جریانی رو تعریف کرده که باعث تاسفه!
ایشون نوشتن چند وقت پیش یک خانواده ایرانی در حال گذر از خیابان بودن که مرد خانواده با ماشین وانتی [...]
خَره تو کی مِخی کاسب بری!
Posted in کودک on آگوست 17, 2008 | 39 Comments »
او قِدیما تابستون که مِشُد اگه تجدیدی نداشتُم زود یک کاسبی رامِنداختُم! یا با کاغذ رنگی و لوخ و سوزن میخی فرفرک درست مِکردُم تو خیابون به بچه ها مِفروختُم یا یک جعبه مِذاشتُم جلوم گندم شادانه؛ ارد نخودچیُ ازی ات و اشغالا مِفروختُم! گاهی هم سینی مِسی گرد ره ورمِداشتُم مرفتُم چارراه عامِل فالی پزی دوسه [...]
اداره گذرنامه و کنیز حاج باقر …!
Posted in جامعه on آگوست 15, 2008 | 30 Comments »
یه چند وقت پیش برای دخترم لپ لپ ( سُک سُک ) خریدم … وقتی اومدم خونه دیدم مهمون داریم … لپ لپ رو به دخترم دادم رفت توی اتاقش و با خوشحالی بازش کرد! جایزه توش یه روسری بود که سرش کرد اومد جلوی مهمونا! یکی بهش گفت: کنیز حاج باقر! یکی گفت: ننه چغندر! [...]
مشهد و شب های چراغ برات …!
Posted in جامعه on آگوست 14, 2008 | 20 Comments »
الان دارم از بهشت رضا میام … مشهدی ها سه شب مانده به شب نیمه شعبان را شب های چراغ برات میگن! شب های چراغ برات اختصاص به مردگان داره و شب پانزدهم شعبان هم عید زنده هاست! در این سه شب چراغ برات مردم مشهد ( چرب شیرین ) یا بقول [...]
عَلاف نکن مِردُمه عِشقی!
Posted in جامعه on آگوست 12, 2008 | 60 Comments »
دوست محترممون از وبلاگ با تو میگویم لطف نموده و بنده رو دعوت به بازی وبلاگی بازی با مرگ کرده و خواسته سه تا خاطره تعریف کنم که در رابطه با مرگ باشه! کاش به یک بازی دعوت میشدم که از زندگی بگه نه مرگ !
و اما خاطره اول … چند وقت پیش یه جوونی میخواست [...]
اخدا عذاب میخوام … عذاب!
Posted in جامعه on آگوست 10, 2008 | 55 Comments »
اخدا ما اخرش نفهمیدیم تو رحمان و رحیمی یا بی رحم و بخیل … به اسم تو ادم میکشند و الله و اکبر میگن! سر میبرند و قران تلاوت میکنند! اقا تکلیف ما رو روشن کن این جند الله ارتش شماست یانه! اگه هست که ما تکلیف خودمون رو بدونیم اگرم نیست به داد این [...]





