تو راضی هستی از این کاری که میکنی ؟
مهم نیست که من راضی باشم یا نه … اونی که بغل من میخوابه باید راضی باشه ! راضی باشه تا وقتی میخواد پول بده دست و بالش نلرزه ! چه سوال مسخره ای …!! کی خوشش میاد شب و روز بغل هر کس و ناکسی بخوابه … کی [...]
Archive for نوامبر, 2007
تو دهنت شاشیدن تا حالا ؟
Posted in جامعه on نوامبر 29, 2007 | 16 Comments »
لباس پیغمبر !
Posted in خاطرات on نوامبر 29, 2007 | 3 Comments »
سر چهار راه میدون بار رفته بودم سبزی بخرم که یه موتوری نزدیک بود بزنه به یه چرخی … دوچرخه سوار که یه جوون شونزه هیفده ساله بود گفت : هُشش … هُششَه ! موتور سوار که یه اخوند جوان با ته ریش بود بهش گفت : ای حرومزاده خر خودتی !
دوچرخه ای برگشت و [...]
ای مِردُم اقای خمینی توی ماهه !
Posted in جامعه on نوامبر 29, 2007 | بیان دیدگاه »
بیست و نه سال پیش بود که یک شب دیدُم یکی توی خیابون داد مِزنه : عکس اقای خمینی توی ماهه … اّی مردم عکس اقای خمینی توی ماهه ! همچی جیغ میکیشید که مُگفتی دِرَن خا… هاشه میکیشن ! مردم از خانه ها ریختن بیرون همه به ماه نگاه مِکردَن ! یک عده رفته بودن رو [...]
توره به هَمی اِمام رضا هَمی کلیه مُوره بخر !
Posted in جامعه on نوامبر 29, 2007 | بیان دیدگاه »
ــــ شُما قِرار بود هَمی کلیه ماره بِخِرن حَج اّقا ! بره هَمی اَمَدُم !
ــــ عمو جان این ازمایش ها نشون میده شما خودت یکی از کلیه هات خوب کار نمیکنه … بخوای اون یکی رو بفروشی به مشکل میخوری !
ــــ شُما حَج اّقا او سالِمَه ره بخِر … اوکه عیب دِره مالِ خُودُم ! [...]
ندیمه های بادنجان !
Posted in سیاست on نوامبر 29, 2007 | بیان دیدگاه »
گویند روزی برای سلطان محمود در حا لت گرسنگی، بادنجان بورانی آوردند که از خوردن آن خوشش آمد و گفت: بادنجان طعامی است خوش. ندیمی که در نزد ایشان بود، در مدح بادنجان تعریف فراوانی کرد. دیگر روز که برای سلطان محمود بادنجان تهیه کردند، وی بعد از خوردن گفت: بادمجان ضرر زیادی دارد که [...]
پامو که گذاشتم تو زندون عین بچه یتیما بودم …اونم زندون تو …. ! یکی از اینایی که با من اومده بود تو زندون بهم گفت : تا حالا زندون بودی ؟ گفتم : نه ! گفت : معلومه از قیافت !! جرمت چیه ؟ گفتم چک ! گفت چقدر ! گفتم پنج میلیون ! گفت : هر [...]
روز عاشورا چیکار کِردی یَره ؟
هیچی … صُبش جات خالی تو خیابون اَبکوه یک خیمه داشت لوبیا مِداد دوتا کاسه لوبیا با نون زدم تو رگ ! بعدش هموجور پیاده رَفتم فلکه دروازه قوچان دیدُم ایطرف درَن چایی مدَن اوطرف شیرکاکو ! اول رفتم شیرکاکو ره خوردُم جات خالی … بعدشم امدم چایی بخوُرم دیدم رو شیرکاکو حال [...]
ـــ نِنه چی بُوی خوبی میه ! بُوی چیه ننه ؟
ـــ بُوی غذایه نِنه ….!
ـــ نِه نِنه …. بُوی غِذا نیست که ! …. ها فهمیدُم …… بُوی چُلوکبابهِ !
ـــ تو بُوی چلوکباب ره از کُجا مِفَهمی بچه ؟
ـــ نِنه یادِته پارسال غِذای نَذری اّورُدَن بَراما … چلوکباب بود ! همی بُوره مِداد !
ـــ ها [...]
شُوهَرُم مِخه مُوره طِلاق بده !
Posted in جامعه on نوامبر 29, 2007 | بیان دیدگاه »
میشه بفرمایین برای چی تشریف اوردین دادگاه خانواده ؟
شُوهَرُم مِخه مُوره طِلاق بده !
علتش چیه که میخواد شمارو طلاق بده ؟
شُوهرُم مُعتاده … از سَر کار بیرونش کِردَن بره هَمی مُعتادیش ! مُو خَنه های مِردم رَخت مُشُستُم ..کلفتی مِکردُم خرجی خَنه ره مِدادُم … چند روز پیشتر گفت دیگه نِمِخه بری کلفتی .. [...]
ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه !
Posted in جامعه on نوامبر 29, 2007 | 4 Comments »
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد [...]





